سپـﯦـــددشـﭠـــ سراﮮهمـﮧ

شـﮩࢪﮮ دࢪ مـࢪڪز آبشاࢪهاﮮ بـﭔشـﮧ ،گـࢪﭔﭞ،چڪان،ﭡـلـﮧ زنگ(شوﮮ)

بهار

نبودنت در من قدم می زند،

من زیر ِ باران!

تو دور میشوی، من خیس!

این دِلبری های ِ بهار است،

نیامده دیوانه می کند،

... کوچه را از تنهایی...!

 

 من چسبیده ام به روز روز زندگی ات سال را باید با من تحویل بگیری ...

 بگو کدام راه تو را می آورد تا من بهار را معطل کنم ...


[ سه‌شنبه 05 بهمن 1395 ] [ 02:55 ] [ milad1018 ] [ ارسال نظر(0) ]